حكيم ابوالقاسم فردوسى

590

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

به بالاى سروست و همزور پيل * به بخشندگى همچو درياى نيل چو بر گاه باشد سپهر وفاست * به آوردگه هم نهنگ بلاست همه شهر ايران سپاه ويند * پرستندگان كلاه ويند اگر دشمنش كوه آهن شود * بر خشم او چشم سوزن شود همان كس كه سير آيد از روزگار * شود تيز و با او كند كارزار نامهء خاقان در بارهء دادن دختر خويش به انوشيروان دل ِ خاقان به شنيدن اين سخنان بيم انگيز دردمند گشت . بزرگان و بخردان را انجمن كرد و با آنان در اين كار راى زد ، و به آنان گفت مبادا چنان شود كه پس از پيروز شدن بر هيتاليان در جنگ با شاه ايران شكسته و زبون شويم و آن همه سر بلندى و نام آورى را از دست بدهيم . اگر با من همداستان و همزبان باشيد يكى از دختران خود را به زنى به شهريار ايران بدهم تا با اين پيوند از گزند او در امان بمانيم . بزرگان را اين تدبير پسنديده افتاد . خاقان از ميان لشكريان خود سه مرد روشن نظر و سخنگو برگزيد . هديه‌هايى گران كه تا آن زمان كس چنان چيزها نديده بود فراهم آورد و به شهريار ايران نامه‌اى نوشت . سرِ نامه نخست آفرين كرد بر كردگار * توانا و دانا و پروردگار خداوند كيوان و خورشيد و ماه * خداوند پيروزى و دستگاه ز بنده نخواهد جز از راستى * نجويد به داد اندرون كاستى از او باد بر شاه ايران درود * خداوند شمشير و كوپال و خود فرستادگان من كه همه از پيوندان من بودند هنگامى كه از بارگاه شهريار ايران نزد من بازگشتند چندان از خردمندى و دادگرى و مردم آميزى و فرّ و بخت شاه سخن گفتند كه مرا آرزو در دل افتاد كه در سايهء پَرِّ تو باشم ، و چون پيوند استوارترين و پاينده‌ترين مايهء دوستيهاست اميد دارم كه شاهنشاه يكى از دخترانم را كه همه به دانايى و خوبرويى و